پرسه
گامی بر زمین خدا... چون پرسه
نوشته های بسیاری بر دیوار ها نگاشته اند و تو
می توانی بخوانیشان می توانی در لابه لای دیوار نوشته ها ریزترین ها
را بخوانی آیا می توانی بفهمی چه می گویند؟؟ و چه احساسی
در آنها نهفته است؟ همه اینها به معنای پول و قبض و چک و رسید است می فهمانندت که چه باید بکنی وقتی سرت را روی دست هایت گذاشته ای و درد... کجای جهان باید رفت؟ کجای این جهان تغییری می
توان جست ؟ تفاوتی که نگران قبض ها نباشی غمگینم کن نگرانم کن و سوال وسوال و سوال... چیزی بگو که آرامش دهدم بگو بدانم چه باید کرد وقتی جیب هایم خالی می
شوند بگو بدانم چه باید کرد با این بدهی هایم بگذار بدانم چه باید کرد وقتی موهایم می ریزند چه کسی را باید بکشم وقتی جنگ شروع می شود؟؟؟ "درک کن ! بفهم ! فقط باید اطاعت کنی ! مطیع باش !" تو می دانی که نمی توانند به تو آسیب بزنند تو می دانی که نمی توانند به تو صدمه بزنند رویاهایشان را نابود نکن برای حفظ من و برای به
هدر دادن من قد بکش .... بلند شو و قوانین را نابود کن ................................................................................................................ پ.ن: ترجمه ی آهنگ danger visit از گروه Archive پ.ن: دوم شهریور ماه روز حمایت از کودکان کار نامگذاری شده توسط "ما"(*) *: ما کسانی هستیم که خواستیم کاری کنیم اما.... ترکید بادکنک های خیالمان با سوزن تیز دست هایی که می ترسند از "ما"
به نام او حدود چهار ماه می گذرد از آخرین پرسه و من اکنون
پس از تجربه هایی بسیار بازگشته ام در این اندک زمان طولانی فهمیدم : "دوستی"
لیاقت می خواهد ... نه "دوست" فهمیده ام انسان هایی هستند که سرشان به تنشان
می ارزد ... هرچند کم اما هستند و خداوند به امید بودن آنهاست که این زمین آلوده
را همچنان پا برجا نگه داشته ... فهمیده ام تفاوت نگاه ها در رنگ چشمها نیست ..
در تفاوت پیچیدگیه مغز هاست فهمیده ام سادگی و صداقت و صمیمیت را هم میشود
با سین نوشت هم صاد ... مهم بودن این واژگان است در قاموس انسانیت فهمیده ام دوست داشتن هم "سین" دارد و
صدای "س" می دهد و لازم نیست حتما هفت سین سفره ی دل در آغاز ِ کلمات باشد
... گاهی نیاز به کمی گذر زمان هست... دریافته ام
درست است که "س" آوای سکوت است اما در پس بودنش صداییست که
شکننده ی هر سکوتیست و اتصال دهنده ی هر دلی دریافته ام وقتی "س" زیاد شود نقطه می آورد "ش" میشود و
آنگاه است که شادی را می توان نوشت ... و اینگونه است که می توان از بند حروف رها شد و
کلمات را آزاد کرد و در فضای آزادیه لغات پرکشید و پرسه زد ... ...................................................................................... پ.ن1: خوشحالم که نیستی @. پ.ن2: خوشحالم که هستی @.. پ.ن3: امیدوارم برگردی @... پ.ن4: امیدوارم بمانی @.... پ.ن5: دوستت دارم تا همیشه @..... و یک پانویس دیگر : به تمام دوستانی که در این
مدت به من سر زدن و نظر زدن و نظراتشون تایید نشده ماند... سپاسگزارم و این نظرات
را برای خودم به یادگار همانگونه تایید نشده نگه می دارم باشد که فراموش نکنم
محبتتان را ...
نیمکت اوراغی بود، کسی رویش نمی نشست. هنرمند
مجسمه سازی از کنارش رد شد. ابتدا نظرش را جلب نکرد ولی چند ثانیه بعد به عقب
برگشت و با دقت به نیمکت نگاه کرد... نیمکت آهنی که دسته ی سمت راستش تقریبا کنده
شده بود و لبه های تیزی داشت . از نشیمنگاهش فقط دو قطعه اتصال دسته ی سمت راست به
چپ مانده بود و میله های وسط یا شاید هم چوب قسمت مناسب برای نشستن نداشت. رنگ و
رو رفته بود وکمی زنگ زده...اصلا برای نشستن مناسب نبود... ادامه در ادامه ی مطلب . پ.ن مطلب: لطفا نقد کنید.
دستش را خم کرد
و پشت کمرش گذاشت و با صدای "آخ" کوتاهی کمر راست کرد. یاد سقوطت افتادم به میدان که رسیدم یاد چرخش آخرینت بادکنک هایی که به آسمان می رفت و می آمد پایین و بر سر ما می خورد و ستاره های نشسته بر سبز های ایستاده که می ترسیدم از وحشتشان ... یادم آمد هرگز آش نخورده بودم ... .............و نخواهم خورد. پ ن1: کاملا فی البداهه . پ ن2: 22 را که با 33 جمع کنی می شود 55 پ ن3: الله اکبر از این مقدمه چینیه شیطان، چه بلایی می آورد سر آدم ... الله اکبر پ ن4: می توانی از 55 ، 20 تا کم کنی بشود 25... حالا این 20 می تواند تعداد انسانها باشد، می تواند عمر من باشد. پ ن5: من امروز راهپیماییم را رفته ام ... تکلیف از ما برداشته شد. خورشید را - به هنگامه ی غروب - با خطی سفید، تفریق کرده اند. اینجا ورود ممنوع است! سبز قبا جامه به تن رخت گل / سوسن و یاس و یاسمن نوش مل از سر این خواب خوشم در شگفت
/ دوش مرا در بر خویشش گرفت خواب خوشی بود و زمین سبز
بود / از بر هر برگ گلی می ربود هوش ز سر، مست ز شوق و ز شور
/ مانده بدم در وسط جشن نور بس که خوش و خرم و شادی رسید
/ از بغل تپه یکی حور دید دست به سوی من مسکین دراز / تا
بشوم در بر او خفته باز چشم که در بستر این خواب بست
/ خواب کجا؟ دید که بیدار هست نه ملی و نه گلی و حور چشم /
بلکه در این خوابگه رخت پشم سرد زمین پنجره ای باز بود /
پرده به دورش به قر ناز بود سایه ی همسایه درون اتاق / روشنی
خانه ز نور چراغ طفلک خورشید که در هم و زور
/ تا بپراکنًد در این رخنه نور ساعت بی عقربه ی روی میز / خسته
ز فریاد و فغان و مریض خفته چو تصویرخیالیه قاب / بر
تن دیوار که استاده خواب از بر این بستر سرد بر شدم /
جامه ی نو بر تن و بر سر شدم صورت و دست خود به آبی زدم /
صبح به تن پاچه ی نابی زدم تا که شدم سیر ز رزق خدا /
کلک به دستم بگرفتم که تا شعر بگویم من از این نو خیال
/ هر چه به ذهنم برسد در مجال وانکه نوشتم شدش این گر نبود
/ راست ببخشم چو ندانم چه بود بلکه نوشتَمَش من از روی ذوق
/ خواب خوش و خرم در بیت فوق پ.ن0/5: پ.ن1: پرسه مانه = شبیه پرسه، بیهوده _ ر.ج پرسه. پ.ن2: صرفا جهت تغییر جو ... لطفا نقد کنید.
خواستم بخندم خنده خشکید *
غم در صدایش هق هقی دید پژمرد از لبخند مرده برگ گل ها
* پوسید از این کهنگی ها جامه ی ما آبی که بر آتش کشیدیم از ابا بود
* ترس من تو پشت دیوار صدا بود نشکست این دیوار حائل، پتک تردید
* ترسید و با خود گفت: باید هم که ترسید
دستان ما نازک تر از ترکه ی دشمن
* افکار ما خالی تر از پوکه ی دشمن قلب تکیده در حصار استخوانی * ماهی مرده غرق آب تنگ فانی سرها بریده سر به داران خواب رفته *
اشعار کهنه شعر های آب رفته دنبال یک کاغذ دویدیم از پی
هم
* در دشت غفلت با عنان پوده ی
هم هرکس که هر جا ادعای رهبری
کرد *
از پشت شیشه وضعمان را داوری
کرد بنشست و با خود گفت اینها
احمقانند
* در سر خیالات و هوا می پرورانند تا دست های دشمن سنگی نشان
رفت * تمثیل پیروزی و مردم یادشان
رفت حالا نشستیم از برای حکم و
میزان
* فریاد ها خاموش و سرها در گریبان
به نام خدا
سر کلاس درس نشسته بودیم و به حرفهای استاد گوش
می دادیم. اون روزا روزای اول ترم بود، می رفت پای تخته و شروع می کرد به
نوشتن یه عالمه فرمول و عدد و علامت. اولا همه چیز رو یادداشت می کردم، حتی جاهایی
که غلط محاسبه می کرد برای خودم کنار دفترم می نوشتم "این جواب غلط است"
ولی جرات نمی کردم به استاد بگم، فکر می کردم بقیه هم متوجه می شن پس دلیلی نداشت
که یه غلط کوچیک رو به استادی با اون عظمت که بعد کلاساش حداقل 10 تا دانشجو
دنبالش بودن و اون با ابهت بهشون محل نمی ذاشت و می رفت، بگم...

ادامه مطلب
دستش را که
همانطور پشت کمرش بود کمی بالا آورد و صورت کودکش را با نک انگشتانش لمس کرد، گرم
و لطیف بود، لبخند زد.
دستش را روی
پیشانی کشید و عرق از پیشانی پاک کرد و دوباره کمر خم کرد.




ادامه مطلب


